در يكي از روزهاي سبز ارديبهشت 1343، در
«ساري» - شهري كه همسايه دريا و كشتزاران است و عطر شاليزار در آن ميوزد چشم به
جهان گشودم.
اولين كاري كه در عمرم كردم اين بود كه با
آمدنم، پدر و مادرم را به گريه انداختم و بعد، فاميلهاي ديگر را ! (باغي كه نكوست
از بهارش پيداست!)
تا يازده سالگي در كوچههاي آكنده از
عطر درختان نارنج، به دنبال سنجاقك و پروانه ميدويم. رگهاي برگها را ميشمردم و
لطافت پرهاي سار و سبز قبا را با نگاهم لمس ميكردم. با اين كه آن روزها هم شهر
نشين بودم؛ امّا گوشم با شيهي اسب و زنگولهي گوسفندان آشتي داشت.
در سال 1353 براي فرونشاندن تشنگي
روح، به حوزه علميهي قم وارد شدم تا سال 59 برگهاي دفتر عمرم خالي از رنگ شعر و
هنر و ادب است. از همان سال، حرفهايي از چشمهي روحم جوشيدند و در جويبار شعر جاري
شدند. در يك برخورد از نوع معمولي(!) با استاد «صادق موسوي گرمارودي» آشنا شدم و
ايشان به پاكسازي و پالايش اين چشمه پرداخت. در مدت يكي – دو سال هر بار كه خار
جفا در پاي دل ميرفت و يا پرنده شادي بر شاخسار احساس ميخواند، چشمه ميجوشيد و
چند نفري هم از شنوندگان راديو «ساري» و خوانندگان مجلات آن روزها، از آن نوشيدند.
(نميدانم سيراب هم شدند يا نه. به هر حال خدا كند كه مسموم نشده باشند!) و بعد،
ناگهان چشمه خشكيد و كلمات نَفَس راحتي كشيدند.
|
 |
از سال 62 باز به تشويق همان استاد،
به ترجمه روي آوردم كه تا امروز 40 تايشان در قفسهها كتابفروشيها و كتابخانهها
نشستهاند. اين شعله، هر چند وقت يكبار، از زير خاكستر پراكندهكاريها سر بر ميكشد
و تا فاصلهاي را روشن و درون عدهاي – و بيشتر بچهها – را گرم ميكند.(اميدوارم
كه كسي را نسوزانده باشد).
سال 63 بود كه پس از مدتي كلنجار
رفتن با روحم، او را به دوربين فروشي بردم و از پشت «ويزور» دوربين، دنيا را نشانش
دادم. آن قدر خوشش آمد كه از آن روز تا الآن، هميشه از آنجا به عالم و آدم نگاه
ميكند. تا حالا هم بيش از دوازه جايزه عكاسي به من هديه كرده است.
معطلِ كارهاي ديگري هم شدهام كه
هرگز اين پراكندهكاريها را به كسي توصيه نميكنم. در سال 62 ازدواج كردهام كه
«فائزه» ده ساله و «شهاب» (پنجساله) شكوفههاي درخت زندگيام هستند.
 |
پرسش :
1ـ علاقه اصليتان به چيست؟
اگر بين
خودمان بماند، هنوز نتوانستم با اين روح سرگردان و عاشق پيشه در كوچه باغ ادب و
هنر كنار بيايم. حريفش هم نميشوم.
اين روزها دوتا پايش را كرده توي يك كفش و
«زبان» ميخواند. هر چه به او ميگويم : «پدر آمرزيده! دوربين را روي شانهات
بينداز و برو غذايت را كه «نشر ادبي» است بخور، به خرجش نميرود. معلوم نيست در
اين شهر درندشت هزار راه كجا سر در بياورد. شما هم دعا كنيد (خدا دعاي بچهها را
زودتر قبول ميكند) كه خدا عاقبت او و ما را به خير كند.
|
كودكي در فصل شبنم . . .
امروز به شهر برگشتهام. وقتي پياده
شدم فكر كردم راننده مرا اشتباهي در شهري ديگر پياده كرده است. از آن چنارهاي بلند
سبز؛ از آن بامهاي سفالين با كبوتر خانهاي در ميان – كه باران هزار قطره ميشد و
از هزار سفال آن ميچكيد – از آن شكوفههاي سپيد و صورتي نارنج و آلوچه، كه وقتي
صبح به مدرسه ميرفتيم و عطرشان گيجمان مي كرد و . . . شهري مانده است با
خيابانهايي با آسفالت داغ و بيدرخت، و كوچههايي كه ذهنشان از آواز چرخ ريسكها
خالي شده است.
امروز آپارتماني را ديدم با پنجرههايي
كوچك كه به آسمان بيپرنده و خاكستري باز ميشد و در پاركينگ زير ساختمان، درخت
قطع شدهي نارنج كه جوانه زده بود و هنوز سبزي شاد آن در تاريكي پاركينگ، چشم را
نوازش ميكرد. از كوچه «سبزهپوش» (محل تولدم) سبزهاي بر جا نمانده است و در جوي
زلال وسط كوچه – كه آينه كودكيمان بود – لجنها ته نشين شده بودند و به جاي پنجرههاي
چوبي عرق كردهاش با پردههاي چيت گلدار، پنجرههاي لُخت آلومينيومي با كركرههايي
كه نسيم پشتش زنداني شدهاند. از باغ «عِِوَض» و بازار حصيرفروشان كه شبهاي ماه
مبارك دور كوچههاي حصير قايمباشك بازي ميكرديم و از آن بالا ميرفتيم و رويش به
پشت ميخوابيديم و با ستارهي خودمان حرف ميزديم يا روزها پروانهها و سنجاقكهاي
رنگارنگ بزرگ و كوچك ميگرفتيم و دست محبت روي بالهاي شيشه مانندشان ميكشيديم،
امروز گاراژي مانده است براي اتومبيلهاي اسقاطي؛ گورستان اتومبيل و گريسها و
بنزين، علفهاي آن را زنده به گور كردهاند.
 |
آن روزها پروانه خبر آمدن بهار را ميداد
و آلوچههاي سبز، جيبهايمان را ميانباشتند و گلهاي زرد كوچك خودرو، از ميان
سفالهاي قهوهاي سقفها ميروييدند و زنان روستايي با لباس رنگارنگ و دلي سپيد ميآمدند
با جوجهها و مرغها و خروسهاي هزار رنگ و ماستهاي كوزهاي و كيسهاي و تمشكهاي
خفته در ظرفهاي سفالي و ريحانهها و پونهها و تخمهاي محلي مرغها و اردكها و غازها
و كبوتر براي رفع لكنت زبان بچهها و . . .
تابستان كه ميشد، بادبادك بيخيالي
هوا ميكرديم و به تماشاي خرگوشهاي سفيد و مشكي ميرفتيم كه پيرمرد پرنده فروش در
ميدان«ساعت» آنها را زنداني كرده بود و «شانسي»هايي كه دلمان را ميلرزاند و
روحمان را به درد و يا بر سر شوق ميآورد.
روزهاي نارنجي پاييزي، با دستهي
سارها روي چنارهاي كهن ميآمد، و كوچه مرغابيهاي وحشي به بركههاي شمالي كه تعدادي
از آنها در دام صيادان گرفتار ميشدند |
با پرهايي به لطافت كودكي، و ماهيهاي تور
افتاده با دهان باز و چشمان شفاف، و ماهيهاي دودي كه نزديك سقف مغازههاي ماهي
فروشي بازار «ميدان»، به رديف، انتظار آشپزخانه را ميكشيدند، و ميوههاي جنگلي در
سبدهاي دستبافت روستاييان به شهر ميآمدند، و پيرمرد جنگلنشين با جليقه و گالش
چوپاني و اسب نجيبش هيزم ميآورد براي آن زمستانهاي برفگير كه لولهها و آبي كه از
بستر زلال جوي كوچه به ميهماني حوض ميآمدند، و شبهاي بلند زمستان و تخمهها و
كرسيها و منقلهاي پر از ذغالهاي سرخ و شعلههاي آبي و نارنجي و انارهاي سرخ چهره
ترنجها و . . . گلهاي بنفشه كه قاصد بهار بودند، و ماهيهاي گُلي بسيار كه دست در
هر حوضچه ماهيهاي فروشي ميكردي چند ماهي بازيگوش از زير دستانت ميلغزيدند و
دستانت را قلقلك ميدادند و . . . لحظه تحويل سال در «امامزاده يحيي» و «يا مقلب
القلوب» كه خورشيدي بود در آسمان آبي دلهاي ما و عطر بهشتي آواي قرآن و . . . همه
و همه، تصاويري هستند در پرده ذهن و روحي سيساله كه روز به روز كوچكتر و كمرنگتر
ميشوند، و اين هراس، مرا ميلرزاند كه تا مدتي ديگر خاطرهام تهيه از تصوير سبز
بهشت كودكي و نوجوانيام باشد.