|
سرمقاله
اين روزها، همهجا صحبت از «صادرات»
است؛ اين كه صادرات اسباببازي چينيها، تقريباً مساوي است با صادرات تمام كالاهاي
غيرنفتي ايران؛ از پستههاي خندان گرفته، تا قاليچههاي ابريشمي قاليبافان
خردسالِ گريان.
از اين كه «زباله»هايي كه سال گذشته
آمريكا به چين فروخته است، دهها ميليون دلار به جيب گشاد و سوراخ آن كشور سرازير
كرده است.
اين كه . . .
و همهي اينها درست، اما ما كه حالا
حالاها نميتوانيم به دلايل بسيار، اين صنعت آفتابه – لگن خودمان را به كشورهاي
ديگر صادر كنيم، بهتر نيست در كنار صادرات مادي اندك، به «صادرات انديشه»
بپردازيم؟ صدها سال است تجلي انديشههاي انديشمندان مسلمان ايراني، در عرصههاي
گوناگون دانش بشري، تمدنهاي ديگر را بارور و انديشههاي تشنه كامان حقيقتجو را
سيراب كرده است.
اينها را گفتم تا برايتان بگويم :
دوم مرداد، روز درگذشت «مولوي» است. شاعري كه «شمستبريزي»، حلقهي آرام مريدانش
را برآشفت و توسن انديشهاش را در صحرايي به وسعت تاريخ به تكاپو واداشت. امروزه،
كتابهاي شعري كه در غرب جايزهي «نوبل» ميگيرند، حدود 10000 شمارگان دارند، و
«مثنوي» مولانا با تيراژي حدود 250000 نسخه، صدرنشين كتابهاي پرفروش در آمريكاست.
دهها گروه مولاناشناسي، به ايالتهاي مختلف سفر ميكنند و حتي خوانندهاي كه
آثارش ركورد فروش را در جهان شكسته است، با افتخار شعر او را ميخواند. هنوز دم
اين مرد، روح مرده مردمان سرزمينهاي تهي از معنويت غرب را مسيحايي است. هنوز چراغ
ناميراي انديشهي او، ميتواند انسانهاي سَر خورده از سراب رفاه مادي و در شب
نشستهي جهان را به سپيده «انسانيت» مهمان كند.
هنوز . . .
راستي مولويهاي كشف نشده و ناشناختهي
اين سرزمين، تعدادشان به چند هزار ميرسد؟
|